بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
مازيار اس
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ٩۱
آبان ۸٩
شهریور ۸٩
دی ۸٧
آذر ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
دی ۸٦
تیر ۸٦
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
لینک دوستان
پونه
قاصدک
.......عشق بی پایان........
دختران خورشيد
(( اراجیف دختر خاله ))
امانت عشق {پگاه و شهرازد}
قندنك
بهار پاييزی{بغضي كه شكسته شد}
مريم دريايی
لبخند ماه
world of angels
من بلندترین فریاد را سوخته ام
سوگند عشق
كلبه عشق
دختر ماه خانوم
نیلوفر
بچه پر رو
سايه تنها
عشق و جنون
سوگند به دل
ساقی
فرياد بی صدا
..:::ببیین مهسا چقد تنهاست:::..
هفت روز تنهایی
قفس
بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی
ساقی خانوم
نيلوفر ابی
ونوس
سفير عشق
نازنين
شيرين
سارا شب گرد ملوس
دختر شاليزارون
يخ
گل دختر
setare
بی من نشو
سند عشق
دیگه رفتی از کنارم.....
تنهايی تينا...
تک ستاره ی خودم
عسل
دل شکسته{ايناز}
گل يخ
ديدارهای زيبا
فقط خودم و خودم
ياور عشق
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم(پوپک)
صنم
دلتنگي هاي من
فراسوی عشق...
عشقکده
زندگي..نفرت.مرگ
۩۞۩ پسر ... جهنمی ... رشت ۩۞۩
روييايی در خواب
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : گرافیکی
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
لوگوی دوستان
الو....الو.....سلام
کسی اونجا نیست؟!
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمی ده؟
یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ...بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟باهاش قرار داشتم....قول داده امشب جوابمو بده
بگو من می شنوم.کودک متعجب پرسید:مگه تو خدایی؟من با خدا کار دارم
هر چی می خوای به من بگو قول می دم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت:یعنی خدا منو دوست نداره؟
فرشته ساکت بود بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا دوستت داره
مگه میشه کسی تو رو دوست نداشته باشه؟!
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش
غلطید و با همان بغض گفت:اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه می کنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی، سکوت:
بگو زیبا بگو هر آنچه را که در دل کوچکت سنگینی می کند بگو
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت:خدا جون خدای مهربون خدای
قشنگم می خواستم بهت
بگم تو رو خدا !نذار بزرگ شم، تو رو خدا...
چرا ؟ این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ده تا دوستت دارم اگه بزرگ شم
نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن
مثل بقیه که بزرگن و فکر می کننن من الکی می گم با تو دوستم
مگه ما با هم دوست نیستیم پس چرا ؟!
چرا کسی حرفمو باور نمی کنه؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخته سخته؟
مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک: آدم محبوبترین مخلوق من...
چه زود خاطراتش را به ازای بزرگ شدن
فراموش می کند.. کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب
من رو از خودم طلب می کردن تا تمام دنیا در
دستانشان جا می گرفت
کاش همه مثل تو من را برای خودم و نه برای خود خواهیشان می خواستند
دنیا برای تو کوچک است
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی ....
کودک در کنار گوشی تلفن در حالی که لبخند بر لب داشت
در آغوش خدا به خواب فرو رفت
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱ خرداد ،۱۳٩۱ - مازيار اس
خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم رروزه سکوت یعنی
یکی بود که باهاش حرف میزدم تو دلم اما حالا رفته یه
نامه کوچیک واسه بدرود واسه اونکی همشه میخندید برای منی
که عاشق خندهاش بودم
ایام گذشته را دوست دارم دیدن تو را دوست دارم چهار
سال عمری که گذشت لحظه هایی که ماندگارست
اکنون درد شیرینی بر جانم چنگ میزند درد حرفهایی که در
انتهای قلبم پنهان بود واکنون ان را عریان میدانی
داستان انسانی که قلبش را می دهد تا در عوض ان چیزی
با ارزش تر طلب کند
ولی من ان را بی هیچ انتظاری به تو دادم وشاد تر از این
برایم چیزی وجود ندارد
اکنون نیز تو بی هیچ درخواستی می خواهی برم و من
میروم برای همشه تا خاطرم در فکر همان گونه که می
خواهی بماند
خدای لحظه هایم ایا میشودخدا را فراموش کرد که هر کجا
می نگرم خدا را مبینم
گریه مرهمی است اندک برای دیدن تو که وقتی چشمانم
خسته میشود از اشکها در پس تاری چشمانم تو را میبینم
مانئن تو بی بهانه کنارم مرا مدتی ارام میکند ولی باز ابر
خیال در پس خورشید حقیقت مرا در خود میکشد
اکنون باز قدم زنان هر شب به سمتی میخزم..با ستارگان
حرف میزنم. انها سالهاست
چون من را می بینند و من ارام راز دل را برایشان زمزمه
میکنم
چه زیباست که در کناری تا انتظار رسیدن سحر با ستارها
هم نشین باشی
اکنون چند شبست که با انها چشم انتظارم
زیبایی حضور تو شیرین ترین خاطرها را برایم دوبارم
نمایان میکند در شبی که سحر ان را برایم به دنیای بی تو
رهنمون میکند
چون گذشته ها هوای نوشتن دارم برای تو برای کسی که
باز هم احساسات مرده ام راجانی دوباره بخشید
نشانی مرا اگر می هواهی از ماه بپرس او تو را در خلوت
ستارها به اغوش تنهایی من راهنمایی میکند
چه شوری است هم اغوشی زیر نور ماه و نگاه شیطان
ستارگان وعده مرا ان شب بارانی به یاد می اوری شبی به
اندازه طعم شیرین اشک وداع لبخندی از رنگ رفتن با
تمام معنی زیبایش چه اتش در دلم روشن کرد وتو بی هیچ
هراسی هر چه زیبایی را برای لحظات بی تو بودن در
خاطرم حک کردی
در اینه های بی رنگی زندگی تک نقش ماندگارم لحظه های
زیبای ماندن کنار توست تا ان لحظه تا ابد می نگرم به
راهی که شاید هیچ گذری دران نیاید ولی حضور گرمت
روشنی حضور من میماند
از سیاهی چشمان تو گذر کردم،
میگویند آنطرف سیاهچاله ها دنیای دیگریست
دستم نمی رسد که تو را دست چین کنم ، این شاخه هم که
خر شده سر خم نمی کند ، وقتی گل انار لبت قسمت من
است ، پاییز از علاقه ی من کم نمی کند
بدرود
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٩ - مازيار اس
خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم رروزه سکوت یعنی یکی بود که باهاش حرف میزدم تو دلم اما حالا رفته یه نامه کوچیک واسه بدرود واسه اونکی همشه میخندید برای منی
که عاشق خندهاش بودم
ایام گذشته را دوست دارم دیدن تو را دوست دارم چهار سال عمری که گذشت لحظه هایی که ماندگارست
اکنون درد شیرینی بر جانم چنگ میزند درد حرفهایی که در انتهای قلبم پنهان بود واکنون ان را عریان میدانی
داستان انسانی که قلبش را می دهد تا در عوض ان چیزی با ارزش تر طلب کند
ولی من ان را بی هیچ انتظاری به تو دادم وشاد تر از این برایم چیزی وجود ندارد
اکنون نیز تو بی هیچ درخواستی می خواهی برم و من میروم برای همشه تا خاطرم در فکر همان گونه که می خواهی بماند
خدای لحظه هایم ایا میشودخدا را فراموش کرد که هر کجا می نگرم خدا را مبینم
گریه مرهمی است اندک برای دیدن تو که وقتی چشمانم خسته میشود از اشکها در پس تاری چشمانم تو را میبینم مانئن تو بی بهانه کنارم مرا مدتی ارام میکند ولی باز ابر خیال در پس خورشید حقیقت مرا در خود میکشد
اکنون باز قدم زنان هر شب به سمتی میخزم..با ستارگان حرف میزنم. انها سالهاست
چون من را می بینند و من ارام راز دل را برایشان زمزمه میکنم
چه زیباست که در کناری تا انتظار رسیدن سحر با ستارها هم نشین باشی
اکنون چند شبست که با انها چشم انتظارم
زیبایی حضور تو شیرین ترین خاطرها را برایم دوبارم نمایان میکند در شبی که سحر ان را برایم به دنیای بی تو رهنمون میکند
چون گذشته ها هوای نوشتن دارم برای تو برای کسی که باز هم احساسات مرده ام راجانی دوباره بخشید
نشانی مرا اگر می هواهی از ماه بپرس او تو را در خلوت ستارها به اغوش تنهایی من راهنمایی میکند
چه شوری است هم اغوشی زیر نور ماه و نگاه شیطان ستارگان وعده مرا ان شب بارانی به یاد می اوری شبی به اندازه طعم شیرین اشک وداع لبخندی از رنگ رفتن با تمام معنی زیبایش چه اتش در دلم روشن کرد وتو بی هیچ هراسی هر چه زیبایی را برای لحظات بی تو بودن در خاطرم حک کردی
در اینه های بی رنگی زندگی تک نقش ماندگارم لحظه های زیبای ماندن کنار توست تا ان لحظه تا ابد می نگرم به راهی که شاید هیچ گذری دران نیاید ولی حضور گرمت روشنی حضور من میماند
از سیاهی چشمان تو گذر کردم،
میگویند آنطرف سیاهچاله ها دنیای دیگریست
دستم نمی رسد که تو را دست چین کنم ، این شاخه هم که خر شده سر خم نمی کند ، وقتی گل انار لبت قسمت من است ، پاییز از علاقه ی من کم نمی کند
بدرود
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٩ - مازيار اس
با ضربه ی سنگین دمادم نشکست
با پتک بزرگ درد و ماتم نشکست
تا مرز جنون رسیدم و رد نشدم
صد بار دلم شکست و بغضم نشکست
من خیسو بارانیم در این صحرا میگذرم
هنوزم در انثظار گرمایی دوباره میمانم اما افتاب با وجودم غریبه است
این گریه میدانم روزی برا یم گران تمام میشود
ان روز را جستجو میکنم که گریه تو مرا رها نمیکند گریه ای واقعی به اندازه تمام اشکهای دروغینم برای تو
تنها نوشته تو بود که عذابم میداد ولی اکنون که خقیقت را لمس کردم نوشتهایت خطی است برای نشان دادن اوج کثیفیم
تلخم چون گذشتهای دور مینویسم چون هنوز هم مسکنی است بر دردهایم ان روزها چه زود میگذشت و در توهم ماندن تو بودم کاش اوج زشتم را در خود هذم میکردم سرد ترین خاطرات را در زیر عذاب رفتن فهمیدم
من نیز چون تو میروم تا تو نیز چون من دوریم را حس کنی
شاید روزی در عذاب رفتنم پاکیم پدیدار شود
هر چند همه آیینه ی دق هستند
هر چند که با گریه موافق هستند
داروی تمام عقده ها باران است
باران که بیاید همه عاشق هستند
من حسرت آواز چکاوک دارم
احساس هم آغوشی پیچک دارم
وقتی که نباشی تو در این نزدیکی
حتی به نفسهای خودم شک دارم
گفتی که همیشه با دلم می مانی
در بین تمام غم و سرگردانی
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٩ - مازيار اس
از زمانی که به دار آویختندم تا وفاتم فقط ۲ دقیقه طول کشید. من سگ جان تر از بقیه بودم و دیرتر به دیار باقی و شتافتم. در حقیقت نشتافتم. ۲ دقیقه زمان زیادیست و آن را به حساب شتاب نمی توان نوشت. من سگ جان تر از بقیه بودم و قدم زنان به دیار باقی رهسپاریده شدم(!)
بگذار برایت از مرگم تعریف کنم. بگذرد که مرا الکی گرفتند و الکی به اعدام محکوم کردند. بگذرد که مرا کتک زدند و حتی حرف های بدی نثارم کردند. بگذرد که... ولی صحنه ی اعدامم چیز دیگری بود. از ۵۰ متری به طناب نگاه می کردم. ضخیم بود و آویزان. تاب نمی خورد و بادی هم نمی وزید که تابش دهد. حالم گرفته شده بود. اگر طناب تکان می خورد مرگی هراس آور تر و داستان وار می داشتم. تازه از باران و رعد برق هم خبری نبود. از قیافه ی خونسرد من هم و فقط سایه ای زیر عرق هایم مانده بود. به ۴۰ متری که رسیدم طناب ضخیم تر شده بود و آویزان تر. با نامیدی انتظار باد را کشیدم. نیامد که نیامد. یک قطره عرق از کنار گیج گاهم غلطید و داخل یقه ی پیراهن مزخرفی شد که کسی نمی دانست از چه پارچه ای ساخته اندش. اتفاق های ۳۰ و ۲۰ متری را نمی گویم چون پشه ی مزاحم نگذاشت بفهمم که اطرافم چه خبر شده. ولی ۱۰ متری را به خوبی به یاد دارم. قطر طناب ناگهان چند برابر شده بود ولی آویزانیش هنوز به همان اندازه قبل به نظر می رسید. هنوز رعد و برق و باد و باران و خورشید گرفتنی در کار نبود. انگار دنیا نمی فهمید که چه کسی را خواهند کشت. ای دنیای بی ذوق! مزخرفات ۱۰ متر آخر را رها کنیم و برویم سراغ طناب نازنین. هر چند نازنینی طناب فقط تا زمانی بود که به آن دست زدم. خیلی زمخت بود جنس الیافش بد تر از گونی های بنشن بود. بد جور ترسیده بودم. نکند طناب لعنتی گردنم را زخم کند. مطمئن بودم این زخم سوزش غیر قابل تحملی ایجاد خواهد کرد. ولی بافت زیبای طناب مرا به خود آورد. طرحش نشان از با فنده ای ماهر داشت. از بالا به پایین و باز به سمت بالا، یک تا و ۴ دور پیچش طناب به دور خودش. حتی کرگدن را متوانستی با آن دار بزنی. وای که چقدر هنرمندانه. نوبت به ورود سرم رسیده بود به حلقه ی پایانی زنجیر زندگی. حلقه ای که با ورود سرم به درونش دیگر حلقه ای خالی نبود. شده بود زحل و آن کمربند زیبایش. براستی که این دایره ی تو خالی فقط سیاره ی سر من را لایق بود! پایین طناب به بینی ام گیر کرده بود و مرا از فکر بیرون آورد. حال می فهمیدم که چرا بینی های درشت را عمل می کنند. فقط محض خوشگلی و عشوه گری و از را ه به در کردن باقی جوان های اطراف نیست. بلکه دلایلی عمیق تر و فلسفی تر دارد به عمق فاجعه! بینی بدبخت رنجور را که آزاد کردند سنگینی طناب بر شانه هایم حس شد. زیادی سنگین بود. اگر میله ی بالای سر نبود که در نگهداشتن طناب کمک کارم شود حتما کمر درد می گرفتم. دستی برای میله تکان دادم به علامت سپاس. حالا همه چیز آماده بود فقط...
دریچه ی زیر پایم که باز شد ۲ دقیقه فرصت داشتم تا ارزش اکسیژن را با تمام وجود درک کنم. این آخرین مطلب علمی بود که من یاد می گرفتم. اکسیژن برای بقا لازم است! احساس دانشمندی را داشتم که فقط می تواند علمش را برای خودش نگهدارد. نمی دانم چشم هایم سیاهی رفت یا خورشید مرام گذاشت و گرفت، فقط می دانم همه جا تاریک تاریک شد، گوش هایم دیگر نشنید و قلبم دیگر نمی توانست برای تو کار کند.
جسدم را که جلوی پایت انداختند لبخند فاتحی زدی که فقط من دیدم. دیگران فکر می کردند اندوهگین شده ای. فکر می کردند تنفس مصنوعی به من خواهی داد ولی تو خوشحال از مرگم لبخند می زدی. لبخند گذشته ها را به خاطر دارم، همان هایی را می گویم که عاشقش بودم. این لبخند مثل آن ها نبود...
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٧ - مازيار اس
زیر بار یک خواب
تحت نامی که پر از توهین بود
پیکرم زخمی خورد
زخمی از تیغ زبانت بدتر
زخمی از ناله ی یک مرگ کمی روشن تر
پیکرم تاب نداشت
روح خود را پس داد
لاشه ای مانده کنون بس بد بو
و پر از چرک کثافت
و پر از زمزمه ی "مرگ به او"
لاشه ام زشت و قبیح است
لاشه ام عکس زمانیست که من، ما بودم
لاشه ام عاقبت عشق خداییست که مفقود شدست
لاشه ام مال من است
یادگاریست ز بد مستی ها
ز وجودی عیاش
ز تنی نرم و لطیف
لاشه ام روح ندارد دیگر
روح من آزاد است
فاتح تفرقه ی قوم زمین فتح شدست
روح من در بند است
لاشه ام روح مرا با هوسش دست انداخت
روح من زخم نداشت
لاشه ام خنجر شهوت برداشت
روح من زخمی خورد
زخمی از آن تبر چشمانت
زخمی از له له یک سگ که دریدست ز گردن بندی
روح من شهوت راند
روح من آفت دید
روح من روح نماند!
لاشه ام می خندد
خنده اش ننگین است
لاشه ام نعش شدست
لب نعشم کفتار
نفرت از پشت وجودم پیداست
لب نعشم کرکس
کرکسی گشنه و لاغر اندام
لب نعشم کرکس
لب نعشم کفتار
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٤ دی ،۱۳۸٧ - مازيار اس
بازم یه سلام
زمانه رنگ عوض کرده اما تو نه. تو همانی بودی که قبل از این بودی، تو بهترین آدم امروز تلقی می شوی، تو وجدان داشتی و تغییر نکردی. تو پیش از این هم عشق را نفی می کردی، و معشوقی نداشتی تا لبانت را به او هدیه کنی. تو که تا دیروز پست بودی امروز بهترینی....
امشب شب جالبی بود خیلی وقته که دارم عوض میشم
بعضی وقتا خودمو نمیشناسم
امشب برای اولین بار حس کردم به جایی ریسیدم که
باید مدتها پیش میرسیدم
امشب خودمو اماده کرده بودم یه فکر عوض کنم با تمام وجودم..
ولی وقتی بهش نگاه کردم یادم اومد که لذتی که تو رضایت هست تو یه حس زود گذر نیست پس هر چی که تو ذهنم بود رو پاک کردم ..
و از اینکه اونو با تمام حرفاش افکارش قبول کردم
لذت بردم او حرفی رو گفت که قبلها گفته بود ومن برای اولین بار اونو پذیرفتم ..
چیزی که منو یه قدم به اون نزدیک میکنه احترام به دوری از دنیای اونه و من اینو توچشماش دیدم..
پس من دور میشه با یه عالمه دعای خوب برای کسی که
همیشه دوست داشتنی میمونه حتی اگه نبینمش..
تقدیم به یک دوست
فصل تازه
ان نگاه ناز تو افسون دنیای من است
رنگ زیبای دلت همواره در چشم من است
درد با تو میشود درمان همیشه خوب من
گریهایم محو میگردد کنارت یار من
سرگذت تلخ من با تو دگر جایی ندارد
با وجودت سرزمین بیکسی با ما دگر کاری ندارد
با صدایت مرغ دل اواز نو اغاز کرده
این سکوت تلخ را با اسم تو دمساز کرده
خلوت بیرنگ ما با تو هزاران رنگ گشته
رنگ زیبای وجودت بر دل تنها نشسته
.
شب را دوست دارم ! چون دیگر رهگذری از کوچه پس کو چه های شهرم نمی گذرد تا سر گردانی مرا ببیند .چون انتها را نمی بینم .تا برای رسیدن به آن اشتیا قی نداشته باشم شب را دوست دارم چون دیگر هیچ عابری از دور اشک های یخ زده ام را در گوشه ی چشمان بی فروغم نمی بیند شب را دوست دارم : چرا که اولین بار تو را در شب یافتم از شب می ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ی تمام عشق های دروغین با آفتاب قهرم ، چرا شبها به دیدارم نمی آید؟
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱٥ آذر ،۱۳۸٧ - مازيار اس
در تنهایی ام بود
انگار همیشه با من بود
این بود که من دستانش را لمس کردم....
این بود که من دستانش را لمس کردم....
تا بفهمد که او چون ستاره ای برایم ماندگار میماند ............
او فهمید:
ای کاش نمی دانستکه این دانستن مرا فنا کرد...
این شد که من دستانش را گم کردم...
.
این شد که من دستانش را گم کردم....
گریه دیگر مرهم کار نبود...نفس ها در پی هم عذاب شدند..
من ماندم در نقطه ای که هیچ راهی به او نمی رسید....
ولی باز امید سرابش توان راه بود...
ای کاش سرابش را می دیدم او را دیدم که درد نبودش را بیشتر کرد..
این بود که دستانش در دست دیگری بود...
این بود که دستانش در دست دیگری بود...
اکنون میفهمم که رسم زمین چگونه است..
رسمی تلخ...
اما این اخرین بار نبود که درد یک عشق , عاشق را به مرز مرگ میبرد...
از اسمان دیدم...
دیدم که دستان یارش در دست دیگریست....
دیدم که دستان یارش در دست دیگریست....
من به انتظار او ماندم..
زمین ما را نخواست...
فرشتگان دیدن...
دیدند که دستان ما در اسمان پیوند خورد...
دیدند که دستان ما در اسمان پیوند خورد...
زمین سیاه
اسمان تنها دلیل............. گریه بارون نبودش
تلخی رگبار قطره .......... از غم دوری نبودش
ابرا میدیدن که اینجا ....... هیچ دلی زیبا نبوده
ابرا میدیدن که قلبا....... از قشنگی دوره دوره
تلخی اشکای ابرو ....... قلب خشک او نفهمید
رفتن قلبای پاکو....... این زمین حتی نفهمید
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٧ - مازيار اس

و خداوند عشق را افرید
شاید در روز هفتم...
چون دیگر باید خلقتش را
تمام میکرد....
پس باید عاشق بود
تا...........................
نیاز
بر تمام خاطراتم رنگ تو ارامش است
در کنار یاد تو رنگ وجودم خواهش است
من نیازم را نگاهت بود و بس
در کنارم رنگ چشمت بود وبس
لحظه ها ارامش یاد تو بود
بی وجودت زندگی بیهوده بود
رفتیُ قلبم سراسر گریه شد
در نگاهم زندگی بیهوده شد
تو هنوزم در کنار خاطراتم ماندهای
با نگاه ناز خود هوش سرم را راندهای
من درون گریه هایم جستجو کردم تو را
اشک رابا یاد تو شمرنده کردم بارها
تو نفهمیدی چقدر تنهایی من تلخ بود
قصه سردی قلبم با وجودت سخت بود
تومرا در لحظه دوری رها کردی چرا
عشق خود با رفتنت شرمنده کردی گو چرا
من نمی دانم چگونه حرف تو باور کنم
با نبود اندکم پرواز کردی گو چرا
اینگونه رسم زندگی بود تا به تو رسید این اینده
اینده ایکه گریهای هزاران مجنون را در دل خود
دارد.
پس عاشق باش حتی اگر او نفهمید.............
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٧ - مازيار اس

مي شود در اين لحظه تا ابد ماند نگو كه نميشود كه من سال هاست كه
در اين لحظه ماندهام
كنارم پر بود از ماندها در اين لحظه بي بازگشت تنها چراغ وجودم را تيكه
تيكه كردم و به دست ماندها دادم تا به اميد ان از اين بادي بروند هنوز هم
از چراغ دلم تكهايي مانده اگر تو نيز در سردي اين لحظه ماندي بدانكه من
در كنارت هستم تا لحظه رفتنت ....
من هنوزم منتظر تكهاي چراغ دلم هستم ولي تمام رهاشدگان بي
معرفت تر از ان بودنكه امانت مرا بياورند..
به اخرين تكه چراغ نزديك ميشوم كاش اخرين تكه به ادمي با معرفت
برسه تا بعد از گرفتن اخرين تكه مرا دفن كند تا شرمنده مسافران جديد
نشوم ...
من همان اوره در شهر غمم
رهگذر در كوچه هاي ماتمم
سرگذشت من شده ورد زبان
درد را با اشكهايم ميخرم
اسمان جان من گريان شده
زندگي در باورم پنهان شده
رفتنت اي بي خدا با من چه كرد
حسرتم زند ان بي پايان شده
اخرين ديدار ما چون خنجري
بر وجودم خودنمايي ميكند
رفتنت اي بي وفاي دل سياه
اين دلم را غرق اتش ميكند
رفتنت كوتاهتر از لحظه بود
مرگ خوشبختي من ان لخظه بود
اه ونفرين بر تمام لحظه ها
بعد تو اين عمر من يك لحظه بود
در انتظار ميمانم تا اخرين لحظه
بر سر سنگ مزارم بنويسيد شرمنده تمام مسافران بي چراغ......
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢۱ دی ،۱۳۸٦ - مازيار اس

